تبليغاتX
دوست مهربون

دوست مهربون

داستان مادر

 

مادر

 

فرخنده میلاد با سعادت  ، بزرگ بانوی عالم امکان ، گلدسته ی

 آستان قدسی ، حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیه و سلاله ی

 پاکش  ، احیاگر اسلام ناب محمدی ، حضرت امام خمینی و همچنین

 روز نکو داشت مقام والای مادر ، بر همگان بخصوص بر مادران

 بزرگوار و ایثار گر ، تبریک و تهنیت عرض میکنم و روزشان را به صد

 سال فرحبخش از خداوند منان خواهانم

 

مادر ، حدیث عشق و ایثار ، واژه ی فداکاری

 

جمعه ای از جمعه های سال با غروب خورشید ، غروب زندگی

انسانی در شفق محو شد

 

مادری که با فرزند خود راز و نیاز میکرد ،  در یکی از محله های

 جنوبی تهران زندگی میکرد

 

کودک از دیدن چهره های عبوس و یکنواخت  همسایگان  خسته

 شده بود

 

روح سرکشش در محیطی دیگر سیر میکرد و هر دم با سئوالات خود

 مادر را کلافه کرده بود

 

-: راستی مادر ، مگر امروز جمعه نیست ؟

 

-: چرا عزیزم

 

پس بابام کجاست ؟

 

 

مگه نمیدونی که پدرت امروز اضافه کاری میکنه ؟ شب میاد اگه

 کاری داری به من بگو

 

نه ، کاری که ندارم اما بابا  به من قول داده بود امروز با هم به

 امام زاده حسن بریم و تعزیه ببینیم  !!! راستی که بابا عجب ادم بد

 قولی شده ها

کودک هنوز فکرش اقتضا نمیکرد که بفهمد پدر برای امرار معاش

 خانواده در تلاش است تا  شاید  بتواند او را به سر منزل مقصود

 رسیدن یاری کند

مادر دلش به رحم امد

     لباسهای نوی کودک را پوشانید و دستش را گرفت تا با هم به

 انجایی بروند که اینجا نباشد 

کودک احساس خوشحالی میکرد و از اینکه شب به پدر خواهد گفت

 که با مادر کجا رفته بود از شعف در پوست خود نمیگنجید

تعزیه ای بود در فراسوی  بیابانهای  امامزاده حسن ، خلق الله

 ایستاده ، تعزیه دارانی را که هر ساعت هزار بار  امام حسین و

 حضرت عباس  را شهید و زنده میکردند به مردم عوام نشان میدادند

در چشمان مادر ، صحنه ی واقعی کربلا مجسم شد و چشمانش

  طاقت نیاورند و اشکش جاری شد

دل مادر گرفته بود ، خورشید که ابر ، لباسی مندرس بر او پوشانده

 بود به ناگه عریان شد ولی دیگر رو به زوال میرفت و در حالی که

 چشمانش از خستگی خون گذاشته بود ، در غروب خود ناپدید

 میشد و سخنی نیز برای شب گفت

 

 

 

بادی سرد همراه با گرد و غبار  بساط تعزیه داران را بر هم زد

مادر دست فرزندش را گرفت و گفت :

میترسم دیر بشه ، بیا به خونه برگردیم

محل تعزیه در پشت خط اهنی بود که در مسیری متوالی بالاتر  از

 سطح معمولی زمین قرار داشت

مادر و فرزند  خود را از سراشیبی به بالا می کشیدند ، مادر دستش

 را به لبه ی خط اهن گرفت و کودک را نیز بالا کشید و کمی روی ریل

 ایستادند و اطراف را نظاره کردند

صدای سوت قطار  از دور می امد ، قطار مانند دیوی گرسنه میغرید

 و پیش میامد ، مادر فرزند را ندا داد

عزیزم من میرم  تو هم دنبال من بیا پایین

 

سپس مادر به سمت پایین ریل به راه افتاد و به خیال اینکه کودکش

 نیز بدنبالش خواهد امد

سکه ای که مادر به کودک داده بود از دست عرق کرده اش همان

 لحظه که میخواست  از بلندی ریل پایین بیایید لغزید و در میان

 چوبهای خط اهن در غلطید

دستان کوچک کودک به تقلا افتاد تا سکه را از میان ریل خارج کند تا

 به هنگام بازگشت به خانه برای بابا  شکلات بخرد

قطار گویی اغاز فاجعه ای را نوید میداد ، دهان باز کرده و جیغ

 میکشید و نفس هایش در هوا پراکنده میشد

مسافران تازه  خود را جابجا کرده بودند ، بچه ها هم نقل هایشان

 تمام شده بود و مشغول شیطنت در راهروی قطار بودند و بعضا هم

 بخواب رفته بودند ، پیر زنی  تسبیح میگردانید و پسری باب دوستی

 با دختری را باز کرده بود ..... صدای خنده ، فضای  بیرون از قطار را

 هم الوده کرده بود

 

ک

دیگر چیزی به رسیدن قطار نمانده بود و مادر که به پایین رسیده بود

 دستش را به عقب زد و خواست که دست کودکش را بگیرد ولی 

 هوا را شکافت ، چند بار  به نام صدا زد اما از کودک خبری نبود ، به

 بالای ریل که نگاه کرد برای یک لحظه تمام بدنش به لرزه در امد و

 خاطراتی  که در مغز و قلب خود انباشته بود ، مجسم رد

آه خدای من ..... لحظه ای دیگر فرزندم را قطار  خواهد بلعید ....

پس ان همه رنج و مشقت و ان همه پول دوا و دکتر  را که خرج

 کردیم چه میشود ..... جواب پدرش را چه بدهم

 

مادر هر کاری کرد تا گام بردارد  نمی توانست ، گویی  زمین خلاف

 مسیر او حرکت میکرد 

 بوی خون می امد ، شفق سرخ رنگ  چهره ها را گلی کرده بود

 

مادر به هر مشقتی که بود خود را به بالای ریل رسانید و فقط یک آن

 فرصت کرد تا کودک دلبندش در اغوش گیرد و به پایین ریل پرتاب

 کند 

اما مادر قلبش همراه جسمش در زیر گامهای قطار خرد شده بود 

 

قطار احساس تکانی کرد و مسافتی  جلوتر ایستاد 

 

پسرک از روی زمین  بر خاست 

 

خون گرم بزودی به روی  اهن های سرد ریل  دلمه بست 

 

اسمان طاقت  دیدنه این همه عشق و محبت را نداشت ، چادری

 سیاه بر سر کشید و بخواب رفت 

 

ستاره ای در حالیکه میدوید  تا ماه را خبر کند به زمین  افتاد 

 

خنده های مسافران را هوا در خود بلعید و جایش را سکوتی سرد و

 سنگین فرا گرفت 

 

دندان های قطار خون الود  مینمود 

 

بوی خون ، بوی محیت ، بوی عشق  هوا را آکنده کرده بود 

 

زن ها چادر ها را به صورت کشیده و میگریستند 

 

از ان طرف ، پدر از کار برگشته بود و خانه را در سکوتی محض و

 خاموش یافت ، کسی نبود که برایش چای بیاورد ، کتری را به روی

 گاز گذاشت و با خود گفت :

 

تا بچه ها پیداشون بشه یه چرت بزنم

 

و اما کودک ، ارام ارام  متوجه  نبودن مادر شد و مادر را صدا کرد 

 

مادر ......... مادر 

مردمی که جمع شده بودند ، دور کودک را گرفتند تا این درام غم

 انگیز عشق مادر را درک نکند ولی کودک فریاد میزد

پولم ..... پولم رو میخوام .... میخوام برای بابا جونم شکلات بخرم 

 

او در فکر شکلات بود ، نه مادر

 

اما مادر ..... گویی که روح مادر همچنان نگران کودکش بود 

جغدی که روی درخت نشسته بود اخرین قطره ی شرابش را هم

 سر کشید و قطار با کمی تاخیر  مجددا به حرکت در امد ، دست

 هایش را شسته و همانند قاتلی گام بر میداشت 

اما این قطار نبود که قاتل بود بلکه ، محبت ، از خود گذشتگی ،

 فداکاری ، ایثار و در یک کلام عشق مادری بود که قاتل بودند ، انها

 بودند  که مادر را به سوی نیستی رهنمون کردند 

هیچوقت  از نظرم دور نمیشود  ان کلماتی را که قلم از زبان مادر در

 واپسین لحظات زندگی شیرین  اما خونین خود  شنیده بود

 

 

 

کودکم  فقط دل من  ..... دل شکسته و خرد شده ی من  .....

 همچنان به یاد توست و نگران تو

 

ای کودک شیرین زبانم .... که مایه شادی ها و غم های من

 بودی ..... ای عزیزم .... دلبندم ....

 

ولی کودک هنوز در فکر سکه ی خود بود تا برای بابا شکلات بخرد  تا

 او را دلشاد کند ...... !!!

 

بدین جا که رسید ، قلم دیگر تحمل نیاورد ، لرزشی اورد و بخود

شکست

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


عشق و دیوانگی

 

عشق و دیوانگی

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده

 بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه

 قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن

 كرد:يك ... دو ... سه ...

 

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل

 انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه

 افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق

 دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد :

هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود.

 تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به

 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد

 دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا

 قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد

 اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش

 گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن

 را با تمام قدرت به داخل

 گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون

 آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي

 كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه

 نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا

 هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي

 كشيدند.

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


داستان یک حرکت زیبا

داستان یک حرکت زیبا...

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل

 از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در

 شهر دیگر حسابی بهخوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد

 تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان

 دوشنبه صبح بوده است.

 بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن

 از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه

 برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس

 نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم

و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه

 رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند

 و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به

چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد

و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه

کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی

به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به

 سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

 

 « کدام  لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!

 

 

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


داستان کوتاه “طعم هدیه”

                      “طعم هدیه”

 

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.


آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر ازآب کرد تا بتواند 

 

مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بودببرد.مردجوان پس

 

ازمسافرت چهار روزهاش،آب را به پیرمرد تقدیم کرد.


پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخندگرمی نثار

 

 مرد جوان کرد و از اوبابت آن آب زلال بسیارقدردانی کرد. مرد جوان

 

 با دلی لبریز از شادی به روستای خودبازگشت.

 

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

 

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

 


ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود.

 

 شاگرد با اعتراض ازاستاد پرسید:

 


آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

 

استاد در جواب گفت:


تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

 

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ

 

 چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


داستان .......

  يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديكی يك دبيرستان خريد. يكی دو

هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين كه مدرسه

 ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی كلاسها سه تا پسربچه در

 خيابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی

 كه در خيابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجيبی راه

انداختند. اين كار هر روز تكرار می شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده

 بود. اين بود كه تصميم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها

 گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين كه می بينم شما

اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم

همين كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنيد. من روزی

١٠٠٠ تومن به هر كدام از شما می دهم كه بيائيد اينجا و همين كارها

را  بكنيد.»

 

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد،

پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه

 حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن

 بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟

 

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠

تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت كنيم،

 كورخوندی. ما نيستيم.»

 

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد. 

 

 

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


دو داستان کوتاه

 پیر مرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در
دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد
که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم
دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند…

 

پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند

که آماده شود تا ازاستخوان هایش عکسبرداری

شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد

 و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که

می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد

 و نیازی به عکسبرداری نیست.

 

پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان

 قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله

 اش را پرسید.

در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من

هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می

خورم. نمی خواهم دیر شود!

 

پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می

دهیم که امروز دیرتر می رسید.

پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی

 دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم

نمی شناسد!


پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای

صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را

نمی شناسد؟


پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می

 دانم او کیست . . . !

 

 

داستان کلاغ و قناری

 

یه روزی آقای کلاغ ، به قول بعضیا زاغ 
 
پای یک درخت رسید ، صدای خوبی شنید

 رو دوچرخه پا می‌زد ، رد شدش از دم باغ

 نگاهی کرد به بالا ، صاحب صدا رو دید

 یه قناری بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

لطفا برای بقیه داستان به ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


آخربن رقص عاشقانه

آخرین رقص عاشقانه

 

روی تپه بودند. آفتاب داشت غروب می کرد. آن دو داشتند می رقصیدند. ابرها در افق به رنگ

نارنجی و بنفش در آمده بودند. دختر سرمست و خوشحال می خواند:

 

این گیوتین است و آن نبات

 

این برای مرگ، آن برای حیات

 

می چرخیدند وتاب می خوردند. و پسر محو صورت او شده بود که با حاشیه موهای سیاهش

شبیه به عکس های مراسم سوگواری شده بود.

 

جلاد بیا، آماده شو

 

معشوقم اینجاست، منتظر تو

 

پسر خم شد. پیشانی اش را بوسید و او را بلند کرد. او با خوشحالی خندید. پسر به یاد نمی آورد

 آخرین باری را که او را اینقدر خوشحال دیده بود.

 

روی تپه می رقصیم، در تیغستان می گردیم

 

می خوریم، می نوشیم، شادیم تا نفس در سینه داریم

 

آهنگ تمام شد و اولین ستاره ها در آسمان پدیدار شدند. پسر در مقابل دختر خم شد. از موهای

 هر دوشون عرق می چکید. دختر لبخند زیبایی بر لبش بود. زیباتر از آسمان بالای سرشان. و

 

گفت “وقتشه، وقت بیدار شدنه

 

پسر بیدار شد. جای او روی تخت خالی بود. و او تنها بود.

 

حلقه اش را دستش کرد و از رختخواب بلند شد

 

 

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


خار و گل

غنچه ازخواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد.

خارخندید و به گل گفت سلام

…و جوابی نشنید؛

خار رنجید و هیچ نگفت؛

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا بود…

دست بی رحمی آمد نزدیک…

گل سراسیمه زه وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خزید

…و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید؛

گل صمیمانه به او گفت:سلام!

 

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


عاشقانه دوست داشتن

زن وشوهر جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند

انها از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند.

 

زن جوان:یواشتر برو من میترسم

 

مرد جوان:نه اینجوری خیلی بهتره

 

زن جوان:خواهش میکنم من میترسم

 

مرد جوان:خوب اما اول باید بگی دوسم داری

 

زن جوان:دوستت دارم حالا میشه یواشتر بری

 

مرد جوان:مرا محکم بگیر

 

زن جوان:حالا میشه یواشتر برونی

 

مرد جوان:باشه به شرط اینکه کلا کاسکت مرا برداری

وروی سرت بذاری آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه.

 

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

 

برخورد یک موتور سیکلت باساختمانی حادثه آفرید در

این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی

 از سر نشینان زنده ماند و دیگری در گذشت.

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون

اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر

سراو گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]


عاشقانه

                                                    

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست

داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم

دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا

کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که

دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم .

شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح

 می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

 

چون صدای تو گیراست

 

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

 

چون باملاحظه و بافکر هستی

 

چون به من توجه و محبت می کنی

 

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

 

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون

دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

 

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون

اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت

داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون

می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس

دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان

هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

 

نه

 

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

                                                     

 

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ ] [ دوست مهربون ] [ ]